کاپسوئیه

در سیر و احوالات کاپسو

کاپسوئیه

در سیر و احوالات کاپسو

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

در جستجوی بهشت گمشده. بخش اول

دوشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ق.ظ

هو


مشغله های همسفر جان بالاخره در تابستان به پایین ترین حجم خودش رسید و ما تصمیم گرفتیم سفری دونفره به منطقه ای خوش آب و هوا تر از تهران ترتیب دهیم. پس از جستجو های بسیار و بررسی گزینه ها به این نتیجه رسیدیم که به گیلان سفر کنیم. شاید تیصور کنید که با وجود رطوبت و گرمای زیاد در این فصل سال ما دیوانه شده بودیم و این بدترین انتخاب ممکن بوده است. پس از شما دعوت میکنم تا خوبِ خوب این مطلب را دنبال کنید!

ما نیاز داشتیم تا بصورت دقیق اطلاعات آب و هوای مقصد را بدانیم. اول تصمیم داشتیم بنابر توصیه ی خواهر شوهر جان به فومن برویم. برای همین با استفاده از گوگل مهربان اطلاعات آب و هوا و مسافت و مسیر رسیدن به فومن را استخراج کردیم. چشمتان روز بد نبیند! رطوبت غوغا بود. به قدری که دمای سی درجه را سی و هفت درجه حس میکردیم. البته ما هنوز فومن نبودیم و این اطلاعاتی بود که هواشناسی گوگل به صورت دقیق و حساب شده در اختیار ما قرار داده بود. با توجه به شرایط نامساعد فومن تصمیم گرفتیم مقصد را عوض کنیم. این بار حساب شده تر عمل کردیم و یکی از ییلاقات استان گیلان را برگزیدیم. مرحله ی بعد اطلاعات راه و هواشناسی و اقامت بود که همه را با کمک گوگل به راحتی به دست آوردیم. مقصد مشخص شد. ییلاقات شهرستان ماسال.

ماسال از نظر آب و هوا به فومن نزدیک و تنها تفاوتشان در میزان رطوبت هوا بود. به میزان چشمگیری فومن مرطوب تر بود و همین رطوبت هوا موجب بیشتر حس کردن گرمای هوا می شد.

روز چهارشنبه ساعت ده و بیست دقیقه ی صبح از لواسان به سمت ماسال حرکت کردیم. میخواستیم از آزادراه قزوین رشت برویم. بنابریان مسیر طولانی در پیش داشتیم. آزادراه قزوین رشت سه عوارضی دارد که در مجموع باید هفت هزار تومان برای عبور از این مسیر هزینه کنید. در راه از کرج به سمت تاکستان کارخانه های بسیاری دیدیم و درباره ی اینکه هرکدام چه محصولی تولید میکنند صحبت کردیم. کارخانه ی عظیمی دیدیم که مخصوص تولید سیمان بود و ما عاقبت نفهمیدیم متروکه است یا اینکه کار میکند! همین طور نیروگاه بزرگ حرارتی شهید رجایی که برای من خیلی جالب بود.

هرچه به تاکستان نزدیک میشدیم مردانی را میدیدیم که با چوب دستی که به ابتدای آن انگور بسته اند کنار جاده دارند محصولات باغشان را عرضه میکنند. از تاکستان به سمت منجیل رفتیم. کم کم از خشکی زمین کاسته میشد و درخت های پربار زیتون نمایان میشد. حوالی وقت ناهار بود که به منجیل رسیدیم. به رستوران جهانگیری منجیل رفتیم. سمت چپ ما رودخانه ی سفید رود و سد منجیل بود. و البته توربین های بادی! که اگر راستش را بخواهید به نظر من عکسشان از خودشان قشنگ تر است! از ماشین پیاده شدیم و باد آنقدر تند می وزید که نزدیک بود من و چادرم را با هم ببرد. در همان لحظه متوجه شدم که بی خود نیست که این توربین هارا اینجا گذاشته اند.

رستوران جهانگیری دو سالن غذاخوری داشت. که با دیوار نصفه ای از هم جدا شده بودند. رستوران نسبتا تمیزی بود. البته نباید انتظار یک غذاخوری لوکس و یا رده بالا را داشته باشید. برای رستوران بین راهی خوب بود. کولر گازی داشت و باعث شده بود هوای داخل از بیرون خنک تر و بهتر باشد. برای شستن دست ها به سرویس بهداشتی مراجعه کردیم که در کمال تعجب متوجه شدیم زنانه و مردانه ندارد! و البته بعدتر متوجه شدیم تقریبن همه ی غذاخوری های گیلان از همین روش استفاده میکنند!! قبل از دریافت سفارش یک بشقاب ترشی، یک بشقاب ماست چکیده محلی، نان و پیاز و یک بشقاب خیار برایمان آوردند. راستش را بخواهید اول نفهمیدیم ترشی چیست. سوال کردیم و به ما گفتند این ترشی بادمجان کبابی با رب انار است. بی اغراق یکی از بهترین چیز هایی بود که در تمام عمرم خوردم. پیش خدمت رستوران آمد و از ما سفارش غذا گرفت. دو پرش کباب ترش! غذا را که آورد هر دوی ما تعجب کردیم. آن حجم از غذا به راحتی سه الی چهار نفر را سیر میکرد. یک دیس بزرگ برنج و دو سیخ مفصل کباب. طعم غذا عالی بود. تنها ایرادش این بود که گوشت زیاد ترد نبود. البته این امر سلیقه ای است و در مجموع با توجه به طعم خیلی خوبی که داشت غذای فوق العاده ای بود. در آخر ما کمتر از نیمی از حجم کل غذا را خوردیم! و راه افتادیم به سمت رودبار.

برای خواندن نماز در رودبار مقابل مسجدی با گنبد فیروزه ای توقف کردیم. مسجد و سرویس بهداشتی اش فوق العاده تمیز بود. نماز را خواندیم و به سمت رشت حرکت کردیم. منظره ی زیبای درختان زیتون و رودخانه حسابی سرحالمان آورده بود. کم کم از رودبار دور و به حجم سبز گیلان نزدیک شدیم. جاده سرسبز شده بود و هوا مرطوب تر. بخشی از مسیر را از جاده ی قدیم رفتیم تا بیشتر از زیبایی های طبیعت لذت ببریم. باید از رودبار به رستم آباد و سپس به سمت شفت میرفتیم. جاده و زیبایی هایش بی نظیر بود. شالیزار های برنج. کوه های پوشیده از درختان انبوه. خانه های روستایی با شیروانی های رنگی. هر کدام از این ها برای زیبا شدن منطقه ای کفابت میکند و ما در گیلان همه ی این ها را یکجا دیدیم. از امامزاده هاشم گذشتیم و کم کم به فومن نزدیک شدیم. هوا فوق العاده گرم و مرطوب بود و ملا مدام به شوخی میگفت «کی گفت ما این موقع سال بیایم اینجا؟». برای بررسی هرچه بیشتر و دقیق تر آب و هوا و شرایط اقامت در فومن وارد شهر شدیم. از همان ابتدای ورودمان به شهر مغازه های کلوچه های سنتی خودنمایی میکردند. شهر سرسبز و با طراوت بود. ماشین را کنار زدیم و از خانمی که محلی فومن بود پرسیدیم فومن چه چیز هایی دارد؟ فومن بمانیم بهتر است یا اینکه به ماسال برویم؟ زن انگار به سوال ساده ای جواب بدهد میگفت اینجا شهر خشکی است!! بروید ماسال خیلی قشنگ است. ما هم دوتایی میخندیدیم که اینها تهران را ندیده اند که به اینجا میگویند خشک. از دو مغازه دار دیگر هم پرسیدیم و هردو همین را گفتند. این شد که به سمت ماسال راه افتادیم و از همان ابتدای راه فهمیدیم این که میگویند فومن شهر خشکی است حرف بی راهی نیست.




پایان بخش اول

نظرات  (۲)

کلا در گیلان خیلى به دنبال غذاخورى لوکس نباشید، به ظاهر قضاوت نکنید.هرچه ساده تر خوش مزه تر
  • زهرا سادات
  • من در تمام طول خواندن وبلاگ به این فکر می کردم که چه ارشیو قشنگی میشه بعدا علی اکبر و بقیه بچه هات بیان بخونن:)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی